سپیده صبح
ازحضرت علي (ع)
اي پروردگاربزرگ هنگاميكه شب فراميرسد
وازگريبان خون آلوده
ي شفق عفريت ظلمت سربيرون ميكشدتوراسپاس ميگذارم وتورامي ستايم.
درسپيده دم كه پنجه هاي ظريف آفتاب برپيشاني افق با قلم طلاآيات نورمي نگارد.
به يادتوهستم وتورامي پرستم.
هرآن ستاره ي فروزنده كه ازگوشه ي چادرشبرنگ سپهر يك دم آشكار
ويك دم نهان ميشود ودورنماي
بديع خودرابدين عشوه هاجذابتر جلوه ميدهد.ازبزرگي وقدرت تو غافل
نيستم.
همه جمال توميبينم چون ديدگانم به روي جهان بازشود از پاي تا به سر
يكپاره قلب مي مانم كه عاشقانه باتوراز گويم.
بايدازمرزآفتاب گذشت وبه ادراك خورشيد نزديك شد،بايد بهار راباوركرد
وهمسفر نسيم شدودرمتن جنگل خزان زده،
غزلي سبزسرود.بايدآب شد ودررويش غنچه ها جريان داشت.
بايد پيامبرمهتاب شد واسيران
دهكده ي ظلمت را نويدروشن داد.بايد غبارها رااز زير آينه
حقيقت زدود ودر ادامهء هرخاموشي
نوركاشت،بايد درامتداد جاده سكوت فرياد رانشاند.بايد يآس رادرنبض
زمان گرفت وخواستن را
دررگ سرنوشت تزريق كرد.بايد براي رسيدن به رهايي ازعقاب
پيش گرفت.آري!ازعقاب پيش گرفت.
